تبليغاتX
عشق من

عشق من

تا اطلاع ثانوی در این وبلاگ تخته میباشد

بنا به قوانین خود که عایت نشد

شما هم اگه کاری داشتید به وبگلاگ بغلی مراجعه فرمایید

ادرس:

http://margabadi.blogfa.com/

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:35 توسط و روژین و مهدی | |


سلام ناناز جونم

 الهی فدات شم اول رکسی بعد من

تولدت مبارک خانومی

حالا همه دس دس دس تولد عشقمه ناناز خودتم دس بزن

ناناز تعداد مهمونا زیاده مجبور شدیم چن تا کیک بگیریم

خلاصه اخرش که تولدت مبارک

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:27 توسط و روژین و مهدی | |


سلام بچه ها من برگشتم شاید اون وبلاگ اصا جای م نبود خواهرم را یگه من ان وبو بهم ریختم با این قالبی که گذشتم هیچیش به اون وب نمی خوره

راستش قصد من فقط اذیت کردن اون بود اما الانکه فکرشو می کنم خیلی دوسش دارم

رکسییییییییییی عاشقتمممممممم

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 21:48 توسط و روژین و مهدی | |


هفت بار روح خويش را تحقير كردم:

اولين بار: هنگامى بود كه براى رسيدن به
بلند مرتبكى،خود رافروتن نشان مى داد
.
دومين بار:آن هنگام كه مقابل فلج ها مى لنگيد
.
سومين بار:آن زمان كه بين انتخاب خويش بين سخت و آسان,آسان را برگزيد
.
چهارمين بار:آن گاه كه به علت ضعف و ناتوانى از كارى سرباز زد و صبر را
حمل بر قدرت وتوانايى اش دانست
.
پنجمين بار:وقتى كه مرتكب گناهى شد و خويشتن را تسلى داد كه ديگران
هم گناه مىكنند
.
ششمين بار:زمانى كه چهره اى زشت را تحقير كرد در حالى كه نمى دانست
آن چهره يكى از نقاب هاى خويش است
.
و هفتمين بار:وقتى كه زبان به مدح و ستايش گشود و انگاشت كه فضيلت است

روژین

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 19:21 توسط و روژین و مهدی | |


 

دلم گرفت

دلا ديشب چه مي کردي تو در کوي حبيب من؟ 

نگاهي کردي و از خود نگرانم کردي

نمي دانم که دانستى دليل گريه هايم را 

 نمي دانم که حس کردى حضورت درسکوتم را

و مي دانم که ميدانى ز عاشق بودنت مستم 
 

وجود ساده ات بوده که من اينگونه دل بستم

********

خدا رو دوست دارم چون *آی دیش* " همیشه روشنه " خدا رو دوست دارم چون به

 همه *پی ام ها* " جواب میده " خدا رو دوست دارم چون حرفای آدم رو "سند توآل

نمی كنه " خدا رو دوست دارم چون هیچ كسی رو " ایگنور نمی كنه

بچه ها منم تو وبلاگ خواهرم فعالیت می کنم و کم به اینجا میام ادرسشو براتون میذارم

margabadi.blogfa.com

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 11:1 توسط و روژین و مهدی | |


به نام آنکه عشق را آفرید

 

ای فرشته ای ستاره ای مهربان چشمهای تو،همیشه ساحل انتظار و آخرین لنگرگاه این خسته ی سر گردان است  تو را دوست دارم  تو که برایم تولدی دوباره بودی تو که همیشه سایبانی،انتظاری،امیدی،نغمه و غزل ماندن هستی، زیر سقف قشنگ زندگی، تو که از جنس عاطفه ای و واژه ی نوازش را خوب آموخته ای  تو که کمند موهایت مثل جنگل های انبوه شمال است  ونگاهت دعای یک صبحگاه به بدرقه ی کودک دبستانی است

 

تو که هزار داستانی و پایان هر داستان باز با تو تمام می شود ،برای باغ نگاهت ،برای تمام لحظه هایت ،برای عبور از مرز پلکهایت،ای قاصدک خوشبختی، ای صبور، ای متانت، ای مرحم،

من و قلمم به پاس آن همه صداقت ،به پاس آن همه رفاقت ،امشب عاشقانه به دور از چشم تو مثل کودکی که بهانه ی نوشتن داشته باشد دست در دست هم دادیم و از تو ای خوشبختی نوشتیم

اما ناتوان بودیم ونتوانستیم از تلاطم نا آرام کوچه پس کوچه های وجودت یا آن خلوص راز و نیاز شبانه ات و یا آن خلوت عاشقانه ات ویا طلوع پاک ونجیب و غروب شبانه ات و یا مهر مادرانه ات و یا لبخند کودکانه ات بنویسیم  فقط نوشتیم که تو خوبی،مهربانی ، صبوری ، قانعی، گلی تو معنای حقیقی صداقتی

یا واژه ی یک زندگی

شاید هم غزلی

شاید هم نفس و بغض یک شعر

و شاید هم کلید هزاران گنج آرزویی

 

کسی چه می داند؟؟؟؟

اما در هر حال هستی و با منی من این بودنت را در غیاب تو که اکنون نیستی می ستایم!!!!

این را همیشه زمزمه کن

کسی هست که تو را عاشقانه دوست بدارد

 

دوستت دارم

 

 -

هنوز عاشقم با اينکه عشق برام يه کابوسه . . . هنوز عاشقم با وجود اينکه عشق برام يه شکنجه است . . . عاشق موندم چون با خودم قسم خورده ام که عاشق بمونم . . . با اينکه عشق يه بازيه من اين بازي رو دوست دارم . . . چون هم بازيه من تا اخرش مي مونه و منو دوست داره . . . با اينکه عشق زود گذره ولي من گذر اين لحظه ها رو دوست دارم چون مي دونم زندگي و عمر زود تر از عشق به پايان مي رسه. . . صادق باش اي عشق جاودان . . . لايق باش . . . لايق اين دل پر از درد من باش مي دونم که تو لايقي . . . مي دونم که صداقت دل تو اونقدر هست که دل پر از فروغ منو شرمنده پاکي کنه . . . بمون با من . . . بمون چون دوستت دارم بيشتر از اوني که فکر کني . . . يا تو قصه ها بخوني . . . بايد به حرف اونايي که مي گن عشق براشون بي معناست بي توجه بود . . . عشق تو اين دور و زمونه نيست ولي من بهش اعتقاد دارم بزار فکر کنن ديوونه ام

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 15:13 توسط و روژین و مهدی | |


همیشه عاشق

غروبه و ابریه باز آسمون                       می خوای بری من میگم اینجا بمون

حیفه بری تلخه که من بمونم                بازم بمون قصهء موندن بخون

با تو غروب خوب و تماشاییه                  بی تو غم انگیز مثله تنهاییه

صدات برای این همیشه عاشق            قشنگترین صدای لالاییه

غم تو دلم پا میذاره وقتی که                اون روزایه گم شده یادم میاد

ما دو تا همصدای عاشق بودیم             تو کوچه باغ و توی دستای باد

قصهء عشق ما قصه ای تازه بود           با تو دل نغمهء زندگی می سرود

روزا و لحظه های خوبی داشتیم            پا روی غصه روی غم میذاشتیم

تو خوب تو مهربون تو عاشق بودی        یه پاکی مثل یه شقایق بودی

اما حالا سکوت سنگینه تو                    غصه ای روی غصه هام میذاره

میخوای بری اما بمون نگاه کن              پشت دریچه صدای بهاره

با تو غروب خوب و تماشاییه                 بی تو غم انگیز مثل تنهاییه

صدات برای این همیشه عاشق            قشنگترین صدای لالاییه
روزای خوبی در پیش داشته باشید
مگه  چیه از وبلاگ خواهرمه بعد از مدت ها اومدم تازه دعوا می کنید چرا دیر اومدی مگه چیه دیر اومدم دیگه
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 22:50 توسط و روژین و مهدی | |


دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده
می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده
یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه
اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده ؟
چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من
دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده
گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون
گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده
التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم
گفت که هذیون رو تموم کن انگاری تبت شدیده
گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی
گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده
اونی رو که دوست نداری دنبالت میاد تا آخر
اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده
تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد
رنگ من که هیچی زیبا رنگ آسمون پریده
سرنوشت گریه نداره خودت این رو گفتی اما
تو دل من نمی دونم چرا باز یه کم امیده
تو من رو گذاشتی رفتی اما می خوام بنویسم
چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 13:2 توسط و روژین و مهدی | |


اول سلام بعدم نظر نمی دید دیگه دارم براتون

اخرین پست

........................................ف ا ص ل ه..................

به خودم که عاشقم...به خودکشي قلب ديوانه اي که تمام قهوه هاي دنيا را دوست دارد

با کلی حرف های خوشمزه ای که مزه شون همه یادم رفته و فقط تلخیش مونده با این عکس ها

ف ا ص ل ه.....صدای دیشب آفتاب می لرزید

ف ا ص ل ه

من هوای مضطرب نگاهت را به فال خاموشی می گیرم

به بی خیالی پنج انگشت مهم سخاوت بی رحمت

هیچگاه به من محبت نکن

من معنای دست های بی حرف را خوب می دانم

و اعتیاد تو به عاشقانه های تکراری

ف ا ص ل ه

این شعر به خودم:

چه قدر ماجراي قهوه ي ديشب تلخ و بد مزه بود

و تو كه چقدر آهسته قدم بر مي داشتي

ناگهان سرنوشت در ته فنجان آشكار شد

قهوه به ناگهان در لا به لاي انگشت هاي تو تعبير مي شود

و تلخي مزه اش در تكرار نگاه سربي من

آنقدر اين روزها به حلقه ي دردستت زل زده ام

كه همه چيز را حتي خدا را هم گرد مي بينم

در معركه ي مهم آينه اين غرور من بود كه شكست

و ما به بي تفاوتي محض فرو رفتيم

من آبستن از اين همه درد و رنج و اندوه به انزواي چرتي ديوار پناه مي برم

و به ياد مي آورم اولين روز عاشق شدن را

و به زيبايي هايي فكر مي كنم

كه باد آن را با خود برده است

درانزواي هزاران هزار پنجره ي تلخ

من همه ي شهرت يك ته فنجان مسخره مي شوم

و اين بي تفاوتي دست هاي تو در وقت رفتن است كه مرا ديوانه تر مي كند

تو حتي برايم دست هم تكان نمي دهي

و من چقدر احمقانه به اين فكر مي كنم كه دست هايت از ديشب درد مي كند

و تو درها را به روي منم مي بندي

به روي من به روي هر چه عشق است

مي بندي

و مرا با هيچ كس سهيم نمي شوي

چون عادت داري

كه قهوه ات را تا ته بنوشي

و مرا به هيچ كس معرفي نمي كني

من تلخ تراز هر قهوه ي تو به انزواي بي دريغ اشك هايي پناه مي برم

كه خلوصش شماتت آزادي است

و من به باد معرفي نخواهم شد...چه ماجراي عجيبي دارد زندگي با عاشقانه

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:0 توسط و روژین و مهدی | |


 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
-
ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
-
حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .

 

مهدی

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 11:7 توسط و روژین و مهدی | |



 شاید بپرسید کیستم...

 

 

             در جواب شاید بگویم

 

 

    زخمی رفاقت،

 

 

                              در به در شهر دل،

 

 

                                       مست و خراباتی میخانه ی عشق

 

 

و هزار تعبیر که با جادوی قلم می توان نوشت

 

 

 

          " اما "

 

 

 

   با بغضی نهان در گلو و با لحنی لبریز از غم

 

 

                            به شما خواهم گفت...

 

 

                                           " محکوم به زندگی! "


گفتم : می مانم تا ابد

تا هر زمان که تو بخواهی

گفتی : می دانم

گفتم : چشمانت را در بهترين نقطه دلم قاب کرده ام برای هميشه هر گوشه دلم

را که می بينم تو هم آن جايی .

گفتی : می دانم

گفتم : برای من از تو دوست داشتنی تر وجود ندارد

باز هم گفتی می دانم .

امروز چندمين روز است که تو رفته ای و من هيچ گاه اين را نمی دانستم

که تو برای من به ياد من و دوست دار من نيستی

باز هم می گويم : منتظرت می مانم شايد فقط شايد روزی برگردی….

 مهدی

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 10:59 توسط و روژین و مهدی | |



 شاید بپرسید کیستم...

 

 

             در جواب شاید بگویم

 

 

    زخمی رفاقت،

 

 

                              در به در شهر دل،

 

 

                                       مست و خراباتی میخانه ی عشق

 

 

و هزار تعبیر که با جادوی قلم می توان نوشت

 

 

 

          " اما "

 

 

 

   با بغضی نهان در گلو و با لحنی لبریز از غم

 

 

                            به شما خواهم گفت...

 

 

                                           " محکوم به زندگی! "


گفتم : می مانم تا ابد

تا هر زمان که تو بخواهی

گفتی : می دانم

گفتم : چشمانت را در بهترين نقطه دلم قاب کرده ام برای هميشه هر گوشه دلم

را که می بينم تو هم آن جايی .

گفتی : می دانم

گفتم : برای من از تو دوست داشتنی تر وجود ندارد

باز هم گفتی می دانم .

امروز چندمين روز است که تو رفته ای و من هيچ گاه اين را نمی دانستم

که تو برای من به ياد من و دوست دار من نيستی

باز هم می گويم : منتظرت می مانم شايد فقط شايد روزی برگردی….

 مهدی

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 10:59 توسط و روژین و مهدی | |


((عکسهایت نگاهم میکنند))

در اتاق تنهاییهایم را گشودم مثل همیشه بعد اینکه در را از تو قفل کردم وسط اتاق نشستم هرجارا که نگاه میکردم عکسهایت بود همه از اولین تا اخرین چشم به من دوخته بودند با اینکه عکسها کاغذی اند اما انگار نگاهشان حقیقیست مانند نگاهی دلفریب که همراه با برقی از دوچشم زیبایت جستن اغاز میکرد به هر طرف که نگاه میکردم چشمان تو بود بزرگتریت و دلفریب ترن انها عکس مورد علاقه ام بود باهمان لباس سفید و چشمان خماروخواب الود به من نگاه میکردی  عکس را از دیوار کندم وسرجایم برگشتم و به ان زل زدم حتی در عکس هم چیز ناشناخته ای در نگاهت  بود احساسی که نه میشد اسم آن را نفر ت گذاشت نه عشق امیخته ای از مهربانی دلسوزی و شرم چشمانت را فرا گرفته بود حالا چرا این  در نگاهت است خودت میدانی ولی حتی همین راز نگاهت را میپرستم باز هم طبق معمول اشک هایم یکی پس از دیگری روان شدند دست خودم نیست همیشه وقتی عکسهایت را میبینم نا خوداگاه اشکهایم برای فرو ریختن بیتابی میکنند عکسهای به من چشم دوخته ات هم بجای اینکه تسکینم دهند حالم را بدتر میکنند پاهایم را دراز کردم که در همین لحظه چیز تیزی پایم را زخمی کرد خم شدم قیچیبود قیچی تیز پارچه بری که صبح برای درست کردن گوشه ی یکی از عکسهایت برداشته بودم قیچی را از زمین برداشتم چشمانم به عکسهایت بود  وبادست بالبه های تیز قیچی ور میرفتم همان لحظه تمام رنجهایی که کشیده بودم در نظرم امد تمام ان زجرها حسرت ها همه وهمه جلوی چشمانم گذر میکرد ناگاه دیوانه شدم از همان دیوانه بازی هایی که ازانها هم وحشت داشتی هم نفرت لبه ی تیز قیچیرا روی رگ مچ دست چپم گذاشتم نمیترسیدم چون بارها و بارها این جرات را بخرج داده بودم فقط یک فشار و یک کشش وتمام بعد راحت میشدم قیچی را کمی روی دستم فشار دادم خون از روی دستم روی عکست چکید وقتی به عکس نگاه کردم دیدم خون درست روی چشمهایت چکیده واقعا هم مثل این بود که جلوی چشم هایت را خون گرفته به عکسهای دیگرت زل زدمدر نگاه همه ی انها چیز مشترکی بو د دیگر اثری از ان راز دلنشین در چشمهایت دیده نمیشد وجای انرا سرزنش ملامت و خشم گرفته بود نگاهایی که فریا د میزدند تمامش کن ناگهان تصویرت درذهنم مجسم شد که اگر این جا بودی و کار مرا میدی چطور از ناراحتی دیوانه میشدی و فریاد میزدی از خودم بدم امد من چشمهای مهربان تورا الوده کرده بودم قیچی را روی زمین انداختم و زیر لب گفتم تمامش کردم بعد سرم رابلند کردم دیگر عکسهایت سرزنشم نمیکردند وان مهربانی توام با رضایتی برگشته بود رضایتی که میگفت بهترینو عاقلانه ترین کار را کردی از جابلند شدم  وبه سمت در رفتم تا دستم رابشورم موقع ترک اتاق برگشتم وباز عکسهایت را زاز نظر گذراندم به من زل زده بودی و رفتنم را بارضایت تعقیب میکردی عکسهایت هنوز نگاهم میکردند


غریبه

اورا در کوره راه تاریک نا امیدی دیدم  اورا در جاده ی بی انتهای تنهایی دیدم اورا در شب سرد و ترسناک غم دیدم.مانند نوری بود که از دور ها می امد و همه جارا روشن میکرد اواسط جاده به من رسید و توقف کرد.سرم را بالا گرفتم و چشم درچشمان زیبایش دوختم عمق چشمهایش میخندید و سپس نگاهم روی صورتش لغزید!برروی لبانش نیز لبخندی مهر امیز و دل انگیز نشسته بود باخود گفتم دیگر تنها نیستم ولی لحظه ای بعد او سبکبال و شادمان و بیپروا از کنارم گذشت. لحظه ای بهت زده درجا خشکم زدیعنی انقدر زود؟هنوز نیامده بیوفایی کرد؟برگشتم !پاسخم را گرفتم در ابتدای جاده کسی منتظرش بود کسی که او میرفت تا به  آن برسد! نه او بیوفا نبودعاشق بود ولی نه عاشق من عاشق کسی که با تمام وجود میخواستم جای او باشم  !بلاخره باقدمهایی تند به دلدارش رسید شرمناک و عاشقانه نگریستش و سپس در اغوشش کشید. حاضر بودم تمام زندگیم را بدهم تا فقط لحظه ای جای اوباشم تا تنها دقیقه ای گرمای اغوش پر مهری را حس کنم که متعلق به غریبه ی تازه واردی بود که قلبم را ربود.آن دو شانه به شانه ی هم رفته اند ولی مدتهاست که  من مانده ام. من مانده ام خیره به جایی که برای اولین بار اورا دیدم. وخیره به جایی که ساعتها پیش او ویارش انجارا ترک گفته بودند من مانده ام با  نگاهی  سرشار از حسرت من مانده ام باچشمی گریان من مانده ام با دلی پرغم

((من مانده ام تنهاتر از همیشه...))

 


عشق نیروی است در عاشق که او را


به طرف معشوق می کشاند


 و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست


که دوست را به طرف دوست می برد.........


عشق غذا خوردن یک حریص است......


دوست داشتن در سرزمینی بیگانه


  یافتنی است...... عشق جنون چیزی


 جر خرابی و پریشانی نیست ... اما


دوست داشتن در اوج معراج از سرحد


          عقل فراتر می رود به قله بلند افتخار......

 


دیروزها و امروزها

يادش بخير ديروز ها كنار هم مي نشستيم و چشم به غروب آفتاب

ميدوختيم كه اشعه طلاييش با امواج ميرقصيد... و امروز ها من به

تنهايي و با ياد تو كنار آب مي نشينم و به غروب آفتابهايي فكر ميكنم كه

 بدون تو ميگذرند. چقدر زود گذشت با هم بودن و چه زجر آور است

 زندگي در اين روزهاي تنهايي و بدون تو....اي كاش بودي و صداي

 تپش هاي قلبم را ميشنيدي. تپش هايي كه فقط به خاطرتو ميزنند فقط

چون تو گفتي بعد از من بر لب آب بنشين و غروب آفتاب طلايي را

تماشا كن


 

اي خداي مهربانم

 تا بوده، بودي و تا هست، خواهي بود

 جز زيباي هايت نمي بينم

آفريده هايت چقدر زيبا تو رو نمايان مي كنند

 من با تو ماجرا ها داشتم

 عاشقانه من رو آفريدي و من !

من عاجز از جبران كردن خوبي هايت

 مهربانم بر من ببخش

 قسم به خوبي هات كه دوستت دارم

ميخوام عشقم رو ابراز كنم

كمكم كن

 تا عاشقانه فرياد بزنم كه دوستت دارم

 مهربانم، عشقت را بر زبانم جاري ساختم

 عشق را در دلم جاري كن

 عشق را در عملم نمايان كن

 به كرده هايم رنگ عشق بزن

 عاشقانه با من حرف بزن

 خداي من

 دل تنها و خسته مرا

 تنها تو آرامش بخشي

 اي تنها ترين تنها ها

 

 

                           مهدی

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 10:55 توسط و روژین و مهدی | |


اجازه هست عشق تو رو تو کوچه ها داد بزنم؟

رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم

اجازه هست مردم شهر قصه ی ما رو بدون؟

اسم منو عشق تو رو توی کتابا بخونن؟

اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم؟

پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونی کنم

اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات؟

روزی هزار و صد دفه بگم که می میرم برات

اجازه می دی که بگم حرف ترانه هام تویی؟

دلیل زنده بودنم درد بهانه ها تویی؟

اجازه می دی به همه بگم که تو مال منی؟

ستارتم اینو می گه که تو تو اقبال منی؟

اجازه هست تا ته مرگ منتظر تو بشینم

تو رویاهای صورتیم خودم رو با تو ببینم؟

اجازه هست جار بزنم بگم چقدر دوست دارم؟

بگم می خوام بخاطرت سر به بیابون بزارم؟

اجازه هست برای تو از ته دل دیوونه شم؟

اجازه می دی که بگم همین روزا میای پیشم؟

اجازه می دی که شبا همش بیام تو خواب تو؟

اون عکسی که با هم داریم جا بدمش تو قاب تو؟

اجازه می دی قصه هام با عشق تو جون بگیره؟

چشمای عاشقم واست روزی هزار بار بمیرم؟

اجازه می دی عشقمو همش بهت نشون بدم؟

پیش زمین و آسمون واسه تو نشون بدم؟

اجازه می دی واسه تو قصر طلایی بسازم؟

با یه صدای مخملی برات لالایی بسازم؟

اجازه می دی که فقط تو دنیا با تو بمونم؟

هر چی که عاشقانه بود به خاطر تو بخونم؟

اجازه هست با بال تو پر بزنیم بریم بهشت؟

کاش نزاریم برنده شه تو بازی ما سرنوشت!!!

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 10:54 توسط و روژین و مهدی | |


رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگه

می خوام یه بار ببینمت سر بزارم رو شونه هات

دوست داشتم با گلای سرخ می اومدم به دیدنت

نه اینکه با بخت سیاه چشای سو ببینمت

گلا پرپر می کنن سر مزارت تا ابد بارونیه چشای

یارت

رفتی افسوس گل من تو در دل خاک از تو یادگاریه

 چشمای مهتاب

پاییز غریب و بی رحم او همه برگ مگه کم بود

گل منو چرا چیدی؟ گل من دنیای من بود

گل منو ازم گرفتی تک و تنهام زیر بارون

حالا که نیستی کنارم میزارم سر به بیابون

تو میای انگار کنارم خودتم بهتر میدونی مثل بارونها

می بارم

 

تقدیم به کسانیکه گلشان پرپر شده

                                                                                       مهدی

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 10:53 توسط و روژین و مهدی | |


هنوز عاشق ترینم ای تو تنها باور من


عاشق واقعی

               منم عاشقترین عاشق

تویی زیباترین زیبای دنیا

            منم یلدای بی پایان عاشق

 تویی مرحم زخم شقایق

         نگاهت را می پرستم ای نگارم

فدای تار مویت هر چه دارم

       تنها دلیل بودنم تا عمر دارم فداتم کشته ی 

خندهاتم ...

                          خیلی دوست دارم عزیزم    

                                        LOVE


رفتی...

رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگه

می خوام یه بار ببینمت سر بزارم رو شونه هات

دوست داشتم با گلای سرخ می اومدم به دیدنت

نه اینکه با بخت سیاه چشای سو ببینمت

گلا پرپر می کنن سر مزارت تا ابد بارونیه چشای

یارت

رفتی افسوس گل من تو در دل خاک از تو یادگاریه

 چشمای مهتاب

پاییز غریب و بی رحم او همه برگ مگه کم بود

گل منو چرا چیدی؟ گل من دنیای من بود

گل منو ازم گرفتی تک و تنهام زیر بارون

حالا که نیستی کنارم میزارم سر به بیابون

تو میای انگار کنارم خودتم بهتر میدونی مثل بارونها

می بارم

 

تقدیم به کسانیکه گلشان پرپر شده


فقط تو ...

من عشق را در تو

تو را در دل

دل را در موقع تپیدن

و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم

 

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

 

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش

و زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم

 

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم!

 


تنهایی را می پذیرم اگر بدانم روزی با تو سخن خواهم گفت

تیره بختی را می پذیرم اگر بدانم روزی چشمان تو را خواهم سرود

مرگ را می پذیرم اگر بدانم روزی تو خواهی فهمید که دوستت دارم

مرداب برای به دست آوردن نیلوفر سالها می خوابه تا آرامش نیلوفر به

 هم نخوره

پس اگر کسی را دوست داری برای داشتنش سالها صبر کن!

 

                                                                                                                         مهدی

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 10:53 توسط و روژین و مهدی | |


   منم عاشقترین عاشق

تویی زیباترین زیبای دنیا

            منم یلدای بی پایان عاشق

 تویی مرحم زخم شقایق

         نگاهت را می پرستم ای نگارم

فدای تار مویت هر چه دارم

       تنها دلیل بودنم تا عمر دارم فداتم کشته ی 

خندهاتم ...

                        خیلی دوست دارم عزیزم    

                                      LOVE

 

 

 

                                  مهدی برای رکسینا عزیزم

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 10:51 توسط و روژین و مهدی | |


بچه ها من تا نظرای این اپم بالای ۱۵ تا نره اپ نمی کنما حالا خود دانید

دانستن نکته های زیر درباره استفاده بهینه از رنگ ها مفید می باشد:

برای لاغر شدن از بشقاب و رومیزی رنگ آبی استفاده کنید.رنگ آبی اشتها را کم میکند.

اگر مضطرب هستید و فشار عصبی طاقت شما را بریده است از رنگ سبز استفاده کنید.رنگ سبز آرامش بخش است و فشار خون را کاهش می دهد.

اگر بی حال و حوصله هستید رنگ نارنجی را انتخاب کنید.هنگام استحمام صبگاهی،از حوله و ابزار نارنجی استفاده کنید رنگ نارنجی بی حالی شما را از بین می برد.

اگر از کم خونی رنج می برید میوه های قرمز رنگ مانند گیلاس و توت فرنگی میل کنید.همچنین میتوانید از گوشت قرمز نیز استفاده کنید.

افراد افسرده لباس زرد رنگ بپوشند.غذا های زرد رنگ بخورند و رنگ زرد را در اطراف خود بجویند.رنگ زرد سطح انرژی را بالا برده و مانع افسردگی میشود.

اگر کم خواب هستید،وسایل اتاق خواب خود رابه رنگ بنفش در آورید یا از چراغ خواب به رنگ بنفش استفاده کنید.رنگ بنفش،آرامش دهنده و خواب آور است.

اگر مشکلی پیش روی شماست از رنگ نیلی استفاده کنید.رنگ نیلی کمک میکند تا بهتر بیندیشید.

 

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 20:28 توسط و روژین و مهدی | |


سلام

حتما می گید چرا حالتونو نمی پرسم خوب جواب نمی پرسم چون با همه تون قهرم چرا هیچکس دیگه به ما سر نمی زنه شما ها خیلی نامردین که یهو تنهامون گذاشتین خوب قبول منم دیگه نه بلاگفا میام نه اپ می کنم بابای برا همیش

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 16:20 توسط و روژین و مهدی | |


وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد،به من گفت جایی که میری مردمی داره

که می شکننت،نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم، تو تنها نیستی. توی

کوله بارت عشق می زارم که جا بدی، اشک می دم که همراهیت کنه و

مرگ می دم که بدونی بر می گردی پیشم

بعد از گذشت سالها اندوه و دلگیری
حالا سراغ از این من ِ دلتنگ می گیری؟؟
حالا که دیگر دستهایم خالی از عشق اند
سرشارم از شرجی ترین شبهای زنجیری
من خواب دیدم ، خواب بارانی که می آید
اما تو رفتی و نشد این خواب تعبیری
باران نیامد ، نه! نیامد، بعد تو هرگز
آن وقت می پرسی چرا از جان خود سیری؟
بعد از گذشت سالها بی پنجره بودن
حالا برای این دل تاریک می میری
گیرم تمام آسمان را هم به من دادند
پرواز ممکن نیست وقتی که زمین گیری...

زندگي دفتريست ازخاطره ها


يك نفردردل شب


يك نفردردل خاك


يك نفرهمدم خوشبختي هاست


يك نفرهمسفرسختي هاست


چشم تابازكني


زندگي مي گذرد



ماهمه همسفريم

                                                                            روژین

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 12:58 توسط و روژین و مهدی | |


یک معما ، یک کلام عارفانه
یک نگاه عاشقانه
دستهایی با محبت ، چشمهایی با صداقت
مثل شبنم روی یک گل
مثل دشتی پر ز سنبل
سینه مالامال احساس
مثل بوی یک بغل یاس
پر حرارت گرم و پر شور
مثل خورشید ، چشمه ی نور
در فراسوی خیالم ، در کتاب خاطراتم
این تو هستی
چون کبوتر نرم و آزاد
مثل نوری در سحرگاه
مثل عشقی در دل من

                                               مهدی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 12:53 توسط و روژین و مهدی | |


چقدر سخته تو چشای کسی که تمامه عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنیو به جای اینکه لبریزه کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته دلت بخاد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیره اواره غرورش همه وجودت له شده

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز به جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمن که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته گل ارزوهاتو تو باغه دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و انوقت اروم زیر لب بگی

گل من باغچه نو اورم

 ا ینم تقدیم به عشقه قدیمی خودم که دیگه هیچ وقت ندیدمش و ازش خبر ندارم اما میدونم یه روزی از همین روزها می بینمش نمیدونید اون لحظه چقدر واسم دردناک هست غمه دور از تو بودن پرپرم کرد رکسینا جان

 

                                                    مهدی

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 13:41 توسط و روژین و مهدی | |


سلام

 

من اول از همه می خواستم درگذشت ناگهانی دوست عزیزم سحرو به همه گی تسلیت بگم مخصوصا رکسینا و مهسای عزیز و دوم از همه به اطلاع همگی برسونم که مهسا و رکسینا از این وب رفتن و این وب مال من و روژین خانومه و من ادرس وب رکسینا و مهسا رو لینک کردم من امیدوارم که لحظات خوبی رو برای شما فراهم کنم

 

                                                                                                                      باتشکر مهدی

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 19:11 توسط و روژین و مهدی | |


کاسبی و خیرابی در (( پسر ها سرباز به دنیا نمی آیند ))

همبایزی می شوند .

محمد کاسبی و سیاوش خیرابی در فیلم تلویزیونی جدید

 شاهد

احمد لو نقش آفرینی می کنند که ازامروز ( 8 آبان ) در ده

 ونک

کلید میخورد .

به گزارش آفرینش ، فیلم تلویزیونی (( پسر ها سرباز به

دنیا نمی

آیند )) داستان سه پسر است که باید به خدمت سربازی

 بروند ،

اما هر کدام سعی می کنند به شکلی از خدمت فرار

کنند .

سه شنبه در اولین روز تصویر برداری این فیلم سیاوش

 خیرابی و

اشکان اشتیاق مقابل دوربین می روند . تصویر برداری

 (( پسر ها

 سرباز به دنیا نمی آیند )) در حوالی ده ونک آغاز می

شود .احمد لو پیش از این فیلم تلویزیونی (( بهار ، قبل و

بعد )) را

 کارگردانی کرده است .

 

عوامل فیلم تلویزیونی (( پسر ها سرباز به دنیا نم آیند ))

عبارتند

از :

نویسنده : رویا محقق ، باز نویسی : حمید آذرنگ ، طرح ا

ولیه :

ش . احمد لو و محسن تنابنده ، تصویر بردار : احمد احمدی

،

طراح چهره پردازی : مهری شیرازی ، موسیقی : ناصر

 چشم آذر

 ،

 طراح صحنه و لباس : محسن غلامی .

بازیگران : اکرم محمدی ، رز رضوی ، کیانوش گرامی ، با

حضور :

سعید پیر دوست ، افسانه ناصری ، دستیار کار گردان :

سونیا

 قریشی ، منشی صحنه : فهیمه تقی پور ، مدیر تولید :

 محمد

 تجلی ، مدیر تدارکات : محمدولی احمد لو ، تهیه کننده :

 حسن

 توکل نیا . محصول سیما فیلم .

دیروز یعنی 8 آبان سالگرد شاعر معاصر قیصر امین

پور بود

. من که خودم به شخصه عاشق شعراشم .

حالا به این دلیل یکی از شعراش رو که توی کتاب دوم

راهنمایی

هم بود رو می نویسم . من این شعرش رو از همه شون

 بیشتر

دوست دارم .

راز زندگی

غنچه با دل گرفته گفت :

زندگی لب زخنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است .

گل به خنده گفت : زندگی شکفتن است

با زبان سبز ، راز گفتن است .

گفت و گوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش

می رسد

تو چه فکر می کنی ؟

راستی کدام یک درست گفته اند ؟

من که فکر می کنم

گل به راز زندگی اشاره کرده است

هر چه باشد او گل است

گل ، یکی دو پیرهن

بیشتر زغنچه پاره کرده است .

 

  کپی بدون ذکر منبع زیاد غیر مجاز میباشد . باور کن !!!!!

!!!

باتشکر از مهسا جون و پریسا گلم

 

                                        روژین            

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 13:31 توسط و روژین و مهدی | |


دسته:نوشته های نویسنده احساسی. مهدی

* عشق و ثروت و موفقیت *

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»

 

لطفا برای خواندن بقيه متن به روی ادامه مطلب كليك كنيد



««« ادامـــه مــطــلــب »»»

نوشته شده توسط مهدی
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 16:25 توسط و روژین و مهدی | |


 

شمع فرشته

بهاربيست            www.bahar20.sub.ir

تصاوير مرتبط با مطلب 1
تصاوير مرتبط با مطلب 2

 مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟  ....

لطفا برای‌ خواندن ادامه اين متن به بخش ادامه مطلب مراجعه كنيد



««« ادامـــه مــطــلــب »»»

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 21:27 توسط و روژین و مهدی | |


دلم میخواد برات بمیرم ولی خودت که میدونی پهلوانان هرگز نمیمیرند…!!

 

 

 

 

به اندازه ی صداقت پینوکیو ,رفاقت تام وجری.زکاوت پت ومت دوستت دارم

 

 

ترکه کلاس رقص میزاره، ورشکست میکنه. تحقیق میکنن، میبینن سره کلاس شاباش میداده

 

چندین ساله که دوستت دارم و همیشه دوستت داشتم. ولی هر وقت خواستم به لب هات نزدیک بشم منو با نفرتزمینزدی
                             امضا: آب دماغ

 

پشتتو نگاه کن ببين دم داري؟؟
.

.

.
نداري؟؟؟

.

.

.

پس خودتي..چون خر ما از کرگي دم نداشت!

 

 

از خدا پول خواستم، بانك داد، درخت خواستم، جنگل داد، اتاق خواستم، خونه داد، حالا ميترسم ازش تو رو بخوام يه گله گوسفند بده

 

به ترکه مي گن بيا اينجا به انگليسي چي مي شه ؟ ميگه : کام هير. ميگن حالا برو اونجا به انگليسي چي ميشه ؟ ميگه: ميرم اونجا ميگم کام هير. . . !!!!


 آنان که رنگ پریدگی پائیز را دوست ندارند نمی دانند پائیز همان بهاریست که عاشق شده است…

 

 

بادبادک رفت بالا… قرقره از غصه لاغر شد !!

 

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند ولی حیف که من زاده ی امروزم… خدایا جهنم فرداست پس چرا امروز می سوزم ؟!!

 

 

من عاشق آن دیده چشمان سیاهم    

بیهوده چه گویم که پریشان نگاهم    

گر مستی چشمان سیاه تو گناه است    

من طالب آن مستی و خواهان گناهم…

 

 

اگر روزی دلت لبریز غم بود   

گذارت بر مزار کهنه ام بود   

بگو این بی نصیب خفته در خاک   

یه روزی عاشق و دیوانه ام بود…

  

 

شاید آن روز که سهراب نوشت:

(تا شقایق هست زندگی باید کرد)

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینطوری نوشت:

(هر گلی هم باشی.چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست)

 

  

خبر به دورترین نقطه جهان برسد  

نخواست او به من خسته ، بی گمان برسد   

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت   

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد   

خدا کند ، که نفرین نمی کنم   

نکند به او که عاشق او بوده ام زیان برسد   

خدا کند فقط این عشق از سرم برود   

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد…

 

بی دلی هم عالمی داره ؛

کاش هیچ وقت دلی نداشتیم تا

نشکنه ، نسوزه و تنگ نشه !

 

 

 

کوه باشی صخره هایت می شوم… اشک باشی دیدگانت می شوم… رود باشی چشمه سارت می شوم… دوست باشی دوستدارت می شوم…!

  

 

نخ داخل شمع از شمع پرسید :

چرا وقتی من میسوزم تو هم آب میشی؟

شمع گفت مگه میشه کسی که تو قلبمه بسوزه من اشک نریزم

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 21:25 توسط و روژین و مهدی | |



ضدحال يعني وقتي منتظر فيلم مورد علاقت هستي برق بره!

ضدحال يعني بعد از کلي مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتا بياد جز مال تو!

ضدحال يعني يه جلسه سر کلاس نري فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه!

ضدحال يعني با شکم گرسنه بري تو صف ژتون تموم کرده باشن!

ضدحال يعني يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيري خاله مامانت فوت کنه!

ضدحال يعني قبض تلفن بياد ....... تومن!

ضدحال يعني بعد از کلي مخ زدن تو اينترنت همينکه بياي به نتيجه برسي اشتراکت تموم بشه !

ضدحال يعني با نمره 9.75 افتادن!

ضدحال يعني يه مانتو خوشگل بخري همون روز اول گير کنه به صندلي پاره بشه!

ضدحال يعني صبح ساعت 7 بري سر کلاس استاد نياد!

ضدحال يعني داداش کوچيکت دوشاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق!

ضدحال يعني بري عروسي خانمها و اقايون جدا باشن!

ضدحال يعني تو اتاقت فيلم نگاه ميکني همينکه ميرسه جاي.........مامان بياد تو!

ضدحال يعني نفر 1001 کنکور شدن!

ضدحال يعني کارگردان شدن حنا مخملباف!

ضدحال يعني خواننده شدن ميناوند!

ضدحال يعني فيلم ژاپني!

ضدحال يعني عشق يه طرفه!

ضدحال يعني گل خوردن دقيقه 90!

ضدحال يعني صبح روزي که با دوستات ميخواي بري کوه بارون بياد!

ضدحال يعني از سرويس دانشگاه جا موندن!

ضدحال يعني با ماشين بابا جريمه شدن!

ضدحال يعني سلام کني جوابتو ندن!

ضدحال يعني عينکت سر جلسه امتحان بيفته زمين بشکنه!

ضد حال يعني سر جلسه امتحان جوهر خودکارت تموم بشه!

ضدحال يعني تاکسي سوار شي وسط راه بنزين تموم کنه!

ضدحال يعني دفترچه تلفنتو گم کني!

ضدحال يعني اونيکه خيلي دوستش داري رو نتوني ببيني!

ضدحال يعني درس رو بلد نباشي و پنج دقيقه مونده به زنگ تفريح استاد اسمتو صدا كنه!

ضدحال يعني يك قدمي خط پايان مسابقه دو به زمين بيفتي و آخر بشي!

ضدحال يعني روز آخر خدمت سربازي اضافه خدمت بخوري!

ضدحال يعني سر سفره عقد عروس خانوم بگه نه!


نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 15:17 توسط و روژین و مهدی | |



در كتاب احساس واژه فاصله يك فاجعه معنا شده است .

 

آسمان وقف نگاهت گل من، ‌

مانده ام چشم به راهت گل من،

هر كجا هستي و باشي گويم،

كه خدا پشت و پناهت گل من...

 

سرنوشت تصميم ميگيرد كه تو در زندگي با چه كسي ملاقات كني اما تنها قلب توست كه مي تواند تصميم بگيرد چه كسي در زندگي تو باقي ميماند.

 

آنقدر دل اتم پر بود که با شکافتنش دنیایی لرزید ،

دل من نیز پر بود ، وقتی شکست ،

سکوتی کرد که به دنیایی می ارزید.

 

به نام خدايي كه هستي را با مرگ ،

دوستي رابي رنگ ،

زندگي را با رنگ ،

‌عشق را رنگارنگ ،

رنگين كمان را هفت رنگ ،

شاپرك را صد رنگ ...

و من را دلتنگ آفريد ...

 

خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است

پیدا نکنم همدل دلها همه از سنگ است .

 

گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست

گر هست یکی عاشق آلوده به صد رنگ است

 

کاش میشد سرنوشت خویش را از سر نوشت

کاش می شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت

کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی

داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت .

 

اي كه از يار وفا مي طلبي يار كجاست؟

همه يارند ولي يار وفا دار كجاست.

 

مرز عشق اين روزها شباهت زيادي به آدامس داره:

اول شيرين ،

بعد دوست داشتي ،

سپس تكراري و خسته كننده

و در آخر دور انداختني.

 

 همه کلمات با آنچه ميان من و توست بيگانه اند و من هيچ کلمه اي را براي گفتگوي با تو شايسته تر از سکوت نيافته ام ، ...

آيا سخن مرا ميشنوي؟؟؟

 

 


کسی چون تو مرا غريب و تنها نگذاشت
اين گونه در التهاب فردا نگذاشت
سوگند نمی خورم ولی باور کن…
کسی چون تو به خلوت دلم پا نگذاشت.

به نام خدايي كه هستي را با مرگ ، دوستي رابي رنگ ، زندگي را با رنگ ،‌عشق را رنگارنگ ،
رنگين كمان را هفت رنگ
شاپرك را صد رنگ …
و من را دلتنگ دوستان آفريد …

به خاطر داشته باش تاريك ترين لحظه شب ،
نزديك ترين لحظه به طلوع خورشيده ،‌
پس از تاريكي زندگيت دلگير نشو.

1.2.3. را شمردم تك تك،
آهسته به دنبال تو رفتم با شك
وقتي بزرگ شدم فهميدم،
تمرين جداييست … قايم باشك !

اندكي عاشقانه تر زير اين باران بمان
ابر را بوسيده ام
تا بوسه بارانت كند . . .

كاش يا رب
آشنايي ها نبود
يا به دنبالش جدايي ها نبود . . .

غم و اندوه اگر هم روزي مثل باران باريد
يا دل شيشه ايت از لب پنجره ي عشق
زمين خورد و شكست …
با نگاهت به خدا
چتر شادي وا كن و بگو با دل خود
كه خدا هست … !
خدا هست … !

غم و اندوه اگر هست
بگو تا باشد

معني خوشبختي ،
بودن اندوه است . . .

 


اگر من و تو دو برگ بوديم
هنگام پاييز
زودتر از تو ميشكستم و مي افتادم
تا وقتي كه بيفتي
در آغوش بگيرمت.

اي معناي انتظار يك لحظه بايست
ديوانه شدن به خاطرت كافي نيست
يك لحظه بايست و يك جمله بگو
تكليف دلي كه عاشقش كردي چيست؟!!!

رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم
قصد اين قوم فريب است بيا برگرديم
آن كه يك روز دل به نگاهش داديم
خنده اش سرد و غريب است بيا برگرديم
عشق بازيچه ي شهر است ولي در دل ما
دختر عشق نجيب است بيا برگرديم….

مهرباني را زماني ديدم كه كودكي ميخواست آب شور دريا را با آبنبات خود شيرين كند.

هيچ كس تنهاييم را حس نكرد
لحظه ي ويرانيم را حس نكرد
در تمام لحظه هايم هيچ كس
وسعت حيرانيم را حس نكرد
سرنوشت دردناكم را چرا
هيچ دستي امضاء نكرد
آنكه سامان غزلهايم از اوست
بي سرو سامانيم را حس نكرد.

فراموش نكن
فراموش شدگان هرگز
فراموش كنندگان را
فراموش نميكنند.

اي رفيق مهربان هرشب دعايت ميكنم
گر ندارم ثروتي جانم فدايت ميكنم.

دوست دارم اشك باشم، نشينم گوشه ي چشمانت،
تا اگر افتادم بر زمين
ببوسم خاك پايت.

هرچه گشتم در اين شهر نبود اهل دلي كه بداند غم دلتنگي و تنهايي من

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 5:6 توسط و روژین و مهدی | |


این مکان مخصوص چت می باشد
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 17:50 توسط و روژین و مهدی | |